کد اخبار

تولید کاغذ یاداشت برای فعل های انگلیسی بر اساس خاطرات یک اسیر جنگی ایرانی :: وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

در باره خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

در باره خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

اردوگاه اسیران تکریت 11 در 15 کلیومتری شهر تکریت،در استان صلاح الدین عراق محل تولد صدام واقع شده بود که شامل سه قسمت بود،قسمت اصلی حدود 1200 تا 1400 اسیر ایرانی را شامل میشد و ملحق یک که حذدود 600 نفر و ملحق 2 که نامشخص است .اسرای تکریت 11 در کربلای 4و 5 و عملیات های بعدی اسیر شده بودند و حدود 4 سال و حداقل دوسال اسارت داشتند،تکریت 11یکی از فعالترین اردوگاههای اسرای ایرانی بود که در [خرین روز اسارتشان نماز جماعت 1000 نفره خواندند.

ابزار نظر سنجی

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۳ آذر ۹۷، ۱۲:۴۱ - خرید آنلاین دستبند دخترانه
    عالیه
  • ۳۰ آبان ۹۷، ۱۵:۵۳ - سیر خشک
    eyval
چرا که آن ها را ده ها برابر سایر اسرا شکنجه کردند؛ دلیل آن هم معلوم بود: آزادسازی فاو! در کمپ7 با اسرای عملیات والفجر مقدماتی و خیبر بودیم. قاطع ما از آن ها جدا بود ما آن ها را از فاصله سی متری مشاهده می کردیم.

ما شدیدا نیاز به مترجم زبان انگلیسی داشتیم ، عراقی هایی که کمی انگلیسی و کمی فارسی بلد بودند مترجم ما می شدند و آن وضع قابل تحمل نبود. تصمیم گرفتیم هر طور شده انگلیسی را فرا بگیریم. کلاسی تشکیل شد. استاد کلاس خود قادر به تکلم نبود! او زمان های سیزده گانه انگلیسی را از جهت فرمول و تعریف به ما یاد داد و روش منفی و سؤالی کردن را نیز یاد داد و ما موظف بودیم فعل های انگلیسی را به زمان های مختلف برده، جمله سازی کنیم.

چیزی به آمدن صلیب سرخ نمانده بود لذا به حکم وظیفه تصمیم گرفتم در همان سه هفته باقیمانده، زبان را یاد بگیرم. پاکت های سیمان را در هنگام بیگاری (کار اجباری) به اردوگاه می آوردم آن ها را شسته و لایه و لایه می کردم و در آفتاب پهن کرده، خشک می نمودم در تمام این مراحل، مواظب بودم عراقی ها نبینند. بعد هم ورق ها را برش داده و به عنوان برگه یادداشت استفاده می کردم.گویا خودش یک نوع تولید کاغذ یاداشت بود  خودکار هم با زحمت فراوان تهیه می کردم، گاهی از عراقی ها تک می زدم و گاهی اوقات هم از پوست انار جوهر تهیه می کردم و خودکار را راه می انداختم. (البته این کار به ندرت لازم می شد). علاوه بر خدا، بچه های کمپ7 شاهدند که شبانه روز 17 الی 18 ساعت به طور پیوسته برای یادگیری زبان کار می کردم. کتاب که نداشتم، کلمات و افعال انگلیسی را دهان به دهان جمع می کردم. آن گاه افعال را در زمان های مختلف می نوشتم، سؤالی ـ منفی می کردم، ادات استفهام بر سر آن می آوردم. کم کم در اثر کثرت تکرار، ذهنم باز شد. البته مدد پروردگار فوق همه این ها بود. جملات را سر هم می کردم و یک موضوع را بیان می کردم.

کم کم توانستم داستان های کوتاه پنج شش خطی بنویسم آن ها را حفظ هم می کردم. وقتی سه هفته تمام شد دیگر قادر به تکلم بودم! چیزی حدود هزار کلمه و لغت هم حفظ کرده بودم. معمولا دوازده نیمه شب می خوابیدم و ساعت چهار از خواب برمی خاستم و شروع به کار می کردم. در طول روز، دو ساعت هم به خورد و خوراک و کارهای ضروری اختصاص می دادم.

رفقا هم مرا تشویق می کردند. تا این که در پایان سه هفته، کار تمام شد من دیگر می توانستم انگلیسی صحبت کنم. جالب این که در دبیرستان از درس زبان خیلی ضعیف بودم و تا پایان اول دبیرستان که بعد از آن اسیر شدم فرق do، does و did انگلیسی را نمی دانستم! ولی لطف الهی و ضرورت و پشتکار من، کار خود را کرده بود.

یک روز مرا به بیگاری بردند وقتی برگشتم، استاد کلاس گفت: از بیگاری تعریف کن. آمدم بگویم گفت: نه! به انگلیسی بگو و من به راحتی ماجرا را به زبان انگلیسی گفتم. همه خوشحال شدند. صلیب سرخ که آمد به آن ها گفتیم دیگر نیازی نیست عراقی ها مترجم باشند، ما خودمان مترجم داریم. صلیب خیلی تعجب کرد به من گفت: در این دو ماه چه طور زبان یاد گرفتی؟ گفتم: در سه هفته آخر اقدام کرده ام. تعجبش بیش تر شد و گفت: شما یک هزارم اسرای جنگ جهانی دوم امکانات دارید، ولی هزار برابر آن ها موفقیت کسب می کنید. بعدها آن قدر به زبان مسلط شدم که دیگر مانند فارسی آن را تکلم می کردم. بعد از آن به اتفاق حجت الاسلام و المسلمین اسحاقیان (استاد فعلی مدرسه علمیه فاطمی در قم) زبان عربی و مکالمه آن را فرا گرفتم و خیلی خوب به عربی هم مسلط شدم. زبان آلمانی ـ فرانسوی را هم تا حدودی کار کردم اما دیگر حجم کارهای فرهنگی اردوگاه به من اجازه نمی داد بیش تر از آن به زبان های بیگانه بپردازم؛ اما تا آخر آن چه را فرا گرفتم به دوستان تعلیم می دادم.

پتوی سبز که رواندازم بود به دیوار می زدم صابون سهمیه حمامم را به عنوان گچ استفاده می کردم سه کلاس داشتم هر کدام سی نفر دانش آموز. کلاس ها خوب پیش می رفت اما من شب ها کف تنفس می کردم...

نظرات  (۳)

من هنوزم فرق do و dose رو نمیدونم
همت بلند دار که مردان روزگار
از همت بلند به جایی رسیده اند
شما متفاوت هستید عزیز.متفاوت.
با سلام

برای افزایش بازدید و کاهش رتبه الکسای سایتتون و همچنین نمایش در صفحه اول گوگل، سایتتون رو بصورت کاملا رایگان در وبسایت زیر ثبت نمایید :

http://rank.Karamind.ir

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">