کد اخبار

مصاحبه با پزشک آزاده دکتر مهرداد احمدی :: وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

در باره خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

در باره خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

اردوگاه اسیران تکریت 11 در 15 کلیومتری شهر تکریت،در استان صلاح الدین عراق محل تولد صدام واقع شده بود که شامل سه قسمت بود،قسمت اصلی حدود 1200 تا 1400 اسیر ایرانی را شامل میشد و ملحق یک که حذدود 600 نفر و ملحق 2 که نامشخص است .اسرای تکریت 11 در کربلای 4و 5 و عملیات های بعدی اسیر شده بودند و حدود 4 سال و حداقل دوسال اسارت داشتند،تکریت 11یکی از فعالترین اردوگاههای اسرای ایرانی بود که در [خرین روز اسارتشان نماز جماعت 1000 نفره خواندند.

ابزار نظر سنجی

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۳ آذر ۹۷، ۱۲:۴۱ - خرید آنلاین دستبند دخترانه
    عالیه
  • ۳۰ آبان ۹۷، ۱۵:۵۳ - سیر خشک
    eyval

مصاحبه با پزشک آزاده دکتر مهرداد احمدی

پنجشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۵ ب.ظ
که به مدت 4 سال در بند رژیم عراق اسیر بودند انجام داد و ایشان از خاطرات خود در 4 سال اسارت با ما صحبت کردند.

آقای دکتر لطفا خودتان رو معرفی کنید:   
من مهرداد احمدی هستم متولد 11 دی 1348 اهل تهران،پدرم شیرازی و مادرم اصفهانی بودند وبچه دوم خانواده بودند
چه تاریخی عضو بسیج شدید؟
از تیرماه 58 که کلاس پنجم ابتدایی بودم
تاریخ اعزام شما چه سالی بود؟
اولین بار سال 64 که 16 سالم بود و چون قدم بلند بود و دوستانم مسئول اعزام بودند اجازه دادند در جبهه حضور داشته باشم

درچه عملیات هایی شرکت داشتید؟
من در کربلای 1،دفاع متحرک عراق،کربلای 4 و کربلای 5 حضور داشتم

منظور از دفاع متحرک عراق چه دفاعی بود؟
سال 65ارتش عراق تصمیم گرفت که فقط دفاع نکنه بلکه اول حمله کنه مناطقی رو تصرف کنه بعد دفاع کنه که با همین استراتژیک 3 یا 4 منطقه از ایران رو مثل شهر مهران و جزایر مجنون رو گرفتند که البته ایران تمام مناطق رو پس گرفت

شما در چه تاریخی اسیر شدید؟65/11/02
نحوه اسارت شما به چه صورت بوده؟
ما گردان المهدی لشکر 10 سیدالشهدا بودیم که قرار بود در کنار اروند به سمت جزیره شلحه حرکت کنیم که یکی از قسمت های سپاه مجبور به عقب نشینی شد و چون ما از سه طرف حمله می کردیم وقتی یک طرف ما خالی شد بچه های قسمت ما از سمت عراقی ها دور خوردند و ما محاصره شدیم.ما سه روز محاصره بودیم که در روز سوم فقط 8 نفر بودیم که از این 8 نفر 7 نفر ما زخمی بودند
شما هم زخمی بودید؟
بله از ناحیه پای راست،کمر و دست چپم ترکش و تیر خورده بود

به کدام زندان های عراق منتقل شدید؟
اصولا هنگامی که عراقی ها اسیر می گیرند پشت خط بازجویی را شروع می کنند و چون ما در منتطقه جنوب اسیر شدیم به بصره منتقل شدیم و بعد به مدرسه فلسطینی ها که از مقرهای ارتش عراق بود که اغلب اسرای جنوب عراق مدرسه فلسطین ها در عراق را می شناسند یک روز آنجا بودیم و بعد منتقل شدیم بغداد زندان الرشید(استخبارات عراق)8 روز در استخبارات بودیم و بعد منتقل شدیم به یک زندان جدید التاسیس به اسم صلاح الدین11 بود
شما زخمی بودید آیا مداوا و رسیدگی انجام شد؟
نه اصولا مگر کسی رو به مرگ بود که مداوا می کردندحتی پانسمان نمی کردند.از ما 8 نفر یکی از دوستان ما تیر به صورتش خورده بود که ایشان را به بیمارستان نبردند که ایشان با تحمل درد بسیار خودشون خوب شدند.شرایط زندان الرشید در هیچ محل دیگری اتفاق نمی افتاد انقدر سخت بود که خود ما با دوستان وقتی یاد خاطرات گذشته می کنیم تعجب می کنیم چطور از این زندان زنده بیرون آمدیم


خاطره شاخصی از44 ماه از اسارت دارید؟
شاید بهترین خاطره برای همه بچه های اردوگاه 11 صلاح الدین  که البته اردوگاه 10 و 12 13 صلاح الدین را صلیب سرخ دیده بود و آمار بچه ها رو داشت اما اردوگاه 11 صلیب سرخ را نداشت چون عراقی ها می گفتند اردوگاه 11یاغی هستند!

چرا می گفتند یاغی هستید؟
چون بچه های اردوگاه اغلب بسیجی بودند و خیلی شلوغ می کردند و همه ما با هم همفکر و هم جهت بودیم و اردوگاه یکدست بود.شاید بهترین خاطره مربوط به محرم 68 بعد از آتش بس بود که بچه های اردوگاه تصمیم گرفتند عزاداری کنند البته به صورت پنهانی ،شب آخر من در حال خواندن نماز مغرب و عشا بودم که دیدم افسر اردوگاه و جمع زیادی از سربازها در حال آمدن به سمت آسایشگاه هستند.من با اشاره به بچه هایی که در حال خواندن زیارت عاشورا بودند علامت دادم که افسرها دارن میان!در همین لحظه افسرها پشت پنجره آسایشگاه رسیدند و قتی دیدند بچه ها در حال خواندن زیارت عاشورا هستند شروع کردند به داد و فریاد کردن که کی داره زیارت عاشورا می خونه؟حدود 10 یا 12 نفر از بچه ها بلند شدند ،عراقیها هم تهدید کردند که فردا همین بچه ها رو تنبیه خواهند کرد

اما فردا وقی برگشتند و دوباره گفتند کی دیشب زیارت عاشورا می خوانده؟تمام آسایشگاه بلند شدند!عراقی ها با تعجب می گفتند ما دیشب 10 یا 12 نفر رو دیدیم که بلند شدند؟!اما بچه ها همه گفتند اشتباه دیدید ما همه دیشب زیارت عاشورا می خواندیم!البته همه اردوگاه تنبیه شدند امابچه ها خوشحال بودند.
چه زمانی توانستید با خانواده  ارتباط داشته باشید؟
من 4 سال اصلا با خانواده ام ارتباط نداشتم!وقتی که صلیب سرخ از اردوگاه ما که 1400 نفر اسیر داشت بازدید کرد،قرار بود تبادل اسرا با ایران روزی 1000 نفر باشد،و کسانی که صلیب سرخ آنها را شناسایی کرده بود و پرونده داشتند می توانستند با خانواده ها ارتباط داشته باشند اما جون صلیب سرخ از وجود ما بی خبر بود مفقود الاثر محسوب می شدیم!صلیب سرخ روز تبادل اسرای آسایشگاه ما از وجودمان با خبر شد!
روز پنجم که نوبت تبادل آسایشگاه ما رسید برای تبادل 1000 نفر اول را بردند و 4 تا آسایشگاه بند 4 مانده بود،یعنی 400 نفر مانده بود که فردا قرار بود به مرز ایران برگردیم،خب اصولا اعتباری وجود نداشت،ممکن بود عراقی ها تبادل را انجام ندهند و هر لحظه زیر قول و حرف ها بزندد و ما رو آزاد نکنند،به همین خاطربه  100نفر اول که با آنها خداحافظی کردیم آدرس خانه ها و شماره تلفن ها را دادیم تا به خانواده ها اطلاع بدهند که ما زنده هستیم،اما ما نمی دونستیم که خیلی از آدرسها و شماره تلفن ها عوض شده!
برای ما سخت ترین شب همان شب تبادل بود،هیچ کس از بچه ها  تا صبح نخوابید چون هیچ کس نمی دانست فردا چه اتفاقی می افتد!فردا صبح صلیب سرخ اسامی را نوشت و به هر کس شماره ای داد که شماره من 24707 بود که صلیب سرخ ما را با این شماره می شناخت،مسئول صلیب بعد از پر کردن فرم گفت هیچ کدام از شما نمی خواهد در عراق بماند؟و ما گفتیم نه ما می خواهیم به ایران برگردیم
بعد از آن ما را سوار ماشین کردند و حوالی ظهر ما راهی مرز ایران شدیم که نیمه های شب به مرز ایران رسیدیم،در ایران شماره تلفن های ما را گرفتند که به خانواده های ما زنگ بزنند اما اغلب ما شماره تلفن هایی که داشتیم تغییر کرده بود و ما خبر نداشتیم مثلا خانواده من که نقل و انتقال کرده بودند به خانه قبلی سپرده بودند که ما پسر مفقود الاثر داریم اگر خبری از پسر ما دادند به ما زنگ بزنید و خبر بدهید که صاحب خانه ساعت 1 نیمه شب به خانواده من اطلاع می دهد که از مرز ایران زنگ زدند و خبر آزادی پسر شما را دادند که خوانده من اول باور نکرده بودند اما فردا مطمئن شده بودند!
شما خبر فوت امام رو چطوری فهمیدید؟
ما خبر رو می توانستیم با روزنامه های عراقی و تلویزیون عراقی متوجه بشیم که البته همه بچه ها می دانستند که ایشان مریض هستند تا اینکه گفتند امام فوت کرده که ما اول باور نکردیم اما بعد بچه ها از روی روزنامه هایی که روز میز عراقی ها بود متوجه شدند که امام فوت کرده و بچه ها توی هوای گرم لباسهای تیره و کلفتی که داشتند پوشیدند که البته تمام آسایشگاه به خاطر همین کار تنبیه شدند
زمانی آزادی چند سال داشتید؟21 سال
و همان موقع هم ادامه تحصیل دادید؟بله من بعد از آزادی دیپلم گرفتم و پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران قبول شدم


آقای دکتر بزرگترین آرزوی شما در دوران اسارت چی بود؟
ما چون از روز اول امیدی به بازگشت نداشتیم و صلیب سرخ هم از وجود ما اطلاع نداشت ،اغلب بچه ها آرزویی نداشتند و سعی می کردند با کلاسهایی مثل احکام و هنری و زبان سرگرم باشند اما امیدی به بازگشت نبود!

آقای دکتر چند فرزند دارید؟من سال 78 ازدواج کردم و 2 دختر دارم
حرف آخرشما؟
حرف آخر اینکه این امنیت و آرامش و آسایش به راحتی به دست نیامده با این همه سختی که خیلی از آنها غیر قابل باور است باید قدر این امنیت و آرامش را بدانیم،بچه های رزمنده و اسیر ما با از دست دادن جان خودشون این امنیت رو به دست آوردند.

ممنونیم آقای دکتر و متشکریم از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.

برای دیدن فیلم مصاحبه اینجا را کلیک کنید.(برای دیدن بهتر فیلم بهتر از از مرورگر فایر فاکس استفاده شود)


 

   1393/5/25 15:19    تعداد بازدید :  479

 

نظرات  (۱)

سلام. من واقعا از خوندن اینکمصاحبه لذت بردم.از پدرم ممنونم که این همه درد رو به جون خرید تا ما آسایش داشته باشیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">