کد اخبار

گفتگوی اختصاصی مفتاح نیوز با علیرضا صادقزاده :: وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

در باره خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

در باره خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

اردوگاه اسیران تکریت 11 در 15 کلیومتری شهر تکریت،در استان صلاح الدین عراق محل تولد صدام واقع شده بود که شامل سه قسمت بود،قسمت اصلی حدود 1200 تا 1400 اسیر ایرانی را شامل میشد و ملحق یک که حذدود 600 نفر و ملحق 2 که نامشخص است .اسرای تکریت 11 در کربلای 4و 5 و عملیات های بعدی اسیر شده بودند و حدود 4 سال و حداقل دوسال اسارت داشتند،تکریت 11یکی از فعالترین اردوگاههای اسرای ایرانی بود که در [خرین روز اسارتشان نماز جماعت 1000 نفره خواندند.

ابزار نظر سنجی

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

گفتگوی اختصاصی مفتاح نیوز با علیرضا صادقزاده

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۶ ب.ظ
و شاید برای گفتن این ماجرا زنده مانده ام.
مفتاح/ حس عجیبی است گفتگو با سند زنده رویدادی باورنکردنی زنده به گور شدن غواصان کربلای ۴٫

ماجرایی که شنیدنش برای هر شنونده غیر قابل باور است این ماجرا هفته هاست در بین مردم و رسانه ها دست به دست می چرخد و هر روز بیشتر سند مظلومیت دفاعی مقدس را دربرابر استکبار نشان می دهد.

برای اولین بارپای صحبت های غواصی نشستیم که برای زنده به گور نشدنش روزها جنگید. او همرزم ۱۷۵ غواصی بود که دست بسته آمدند. غواصی که در عملیات کربلای چهار، بعد از زخمهایی که بر میدارد به درجه پر افتخار جانبازی نائل می گردد.

او از زنده به گور شدن دسته جمعی غواصان می گوید از حماسه دریا دلان ایران زمین رازها در سینه دارد. سند زنده ای که از آن واقعه باورنکردنی  می گوید.

یک روز گرم تابستان روزها بعد از بازگشت حماسه سازان به وطن و استقبال باشکوه مردم در دفتر مفتاح پای صحبت دکتر علیرضا صادق زاده نشستیم تا بیشتر از واقعه ی زنده به گور شدن غواصان کربلای ۴ برایمان بگوید.

مفتاح-برایمان بگویید چطور شد غواص شدید؟
من در گردان امیر المومنین لشکر ۱۴امام حسین حضور داشتم که تصمیم گرفته شد تعدادی را به عنوان غواص خط شکن برای آموزش غواصی انتخاب کنند از این رو هر کس سابقه بیشتری داشت شانس بیشتری برای انتخاب شدن داشت. ما هم ثبت نام کردیم.از ثبت نام شده ها ۲۰نفر را انتخاب کردند که من هم جزو همان ها بودم. رفتیم گردان یونس وچند ماه آموزش دیدیم.

مفتاح- گفته می شود شما تقریبا از واقعه غواصانی که این روزها آمدند اطلاعات دقیق تری و از جزئیات بیشتری با خبرید. برایمان بیشتر بگویید که سخت مشتاق شنیدنیم؟

شب گذشته به اتفاق دوستانی که با بنده اسیر شدند در جلسه ای بودیم در این جلسه موضوع غواصان مطرح شد و همگی به اتفاق به این نتیجه رسیدیم که این شهدا همان هایی باشند که با ما اسیر شده بودند.

مفتاح-پس برایمان بگویید که قصه چیست؟
در اخر عملیات کربلای ۴ وضعیتی پیش آمد که دستور عقب نشینی داده شد. شهید نغنه ای مسوول دسته ما که آدم شجاع وزرنگی بود ومن یکی از دوستان دیگرمان در نوک پیکان عملیات بودیم نغنه ای دست مرا گرفت و گفت:علی اگرکه ما برگردیم عراقی ها نیاز به شلیک ندارند وبا شنی تانک هایشان از روی بچه ها رد می شوند.باید ما بیایستیم تا بچه ها سالم برگردند وما ایستادیم.

IMG-20150704-WA0005

بعد از مدتی نغنه ای همان جا تیر خورد وجراحت سنگینی برداشت همینکه بچه ها سالم وارد اروند شدند دوستمان برگشت گفت: علی بچه ها برگشتند بلند شو تا ماهم برگردیم و با سرعت به عقب دوید من  بلا فاصله بلند شدم و همینکه خواستیم برگردیم عقب ما را به رگبار بستند و از ناحیه ران پا به شدت مجروح شدم به صورتی که استخوانم خرد شد.

مفتاح- بعد از مجروحیت چه اتفاقی افتاد ؟
بعد از جراحت هایی واردشده به اسارت دشمن درآمدیم و به پشت خط دشمن منتقل شدیم ما را بردند عقب و بعد از طی کردن چند کیلومتر به یک مدرسه قدیمی رسیدیم . این مدرسه حیاط خاکی بزرگی داشت که از سه طرف با دیواری از بلوک و سیمان احاطه شده بود و ویک سمت آن سیم خاردار بود. یک اتاق کانسک هم داخل حیاط دیده می شد.

خونریزی زیادی داشتم وبی حال بودم و از شدت خونریزی به طوری که نمی توانستم سرم را بالا بیاورم.اتاقی که داخل حیاط بود بچه ها را یکی یک برای بازجویی به آنجا می بردندوبچه ها را برای بازجویی داخل آن جا می بردند. اطرافم پر ازغواصان مجروحی بود که روی خاک افتاده بودند و ناله می کردند. همگی از تشنگی زجر می کشیدند و آب میخواستند من هم تشنه بودم وآب می خواستم اما می گفتند اگه آب بخوری خونریزی می کنی در این حال یکی از عراقی ها گفت اینها که دارند می میرند بهشون آب بدید. و به ما آب دادند.

اکثر بچه های کربلای چهار مجروح بودند و کمترسالمی به چشم می خورد ولی در حیاط اطراف من مجروحینی دست بسته حضور داشتند که قادر به حرکت نبودند بچه ها بر اثر ضعف شدید و کم خونی آرام آرام خموده می شدند به صورتیکه اگر نشسته بودند می خوابیدند و اگر خوابیده بودند بیهوش می شدند و به دنیال آن هر بار سرباز عرای می آمد و با لگد زدن به مجروحین زنده بودن آنها را می آزمود هر کس تکان نمی خورد اورا به عنوان میت به عقب یک تویوتا که کنار مدرسه بود می انداختند تا توویتا پر می شد شهدا روی هم قرار می گرفتند تا عقب توتا پر می شد و ماشین از آنجا دور می شد.

یکی از بچه هایی که به نظر می رسید از فرماندهان است، مرتب به بچه ها تذکر می داد که مراقب باشید خوابتان نبرد. اینها چاله ای را کنده اند و همه را دسته جمعی به گور می سپارند درست کردند و کسانی که تکان نمی خوردند را اینجا می برند وچال می کنند.وما برای آنکه این اتفاق نیافتد مرتب سعی می کردیم بیدار بمانیم. من سه روز در آن حیاط تلاش کردم بیدار بمانم ودست وپا زدم تا زنده به گور نشوم.

IMG-20150704-WA0007

سرمای استخوان سوز عراق خیلی اذیت می کرد. صبح روز دوم عراقی ها شروع به لگد زدن کردند و افرادی که تکان نمی خوردند را از دیگران جدا می کردند، نه نبضی گرفته می شد و نه هیچ رسیدگی دیگری.  بچه هایی که بیهوش بودند یا از حال رفته بودن را به عنوان میت برای خاک کردن می بردند.

کم کم از تعداد مجروحان کم شد. حوالی ده صبح یک کامیون تک آمد و قسمت بار خود بالا زد یک کامیون مجروح مانند مصالح ساختمانی به روی هم ریختند. آن هایی که کمی سالم تر بودند لنگ لنگان خودشان را به کناری کشیدند و بعضی ها هم که نمی توانستند تکان بخورند، دست و پاهایشان را می گرفتند و خود را  به گوشه ای می انداختند و مابقی تا غروب همان روز آنجا ماندند.غروب آن ها را بار تویوتا کردند و بردند.
پایان روز سوم  اتوبوسی برای حمل بچه های مجروحی که زنده بودند، آمده بود؛ تعداد انگشت شماری را سوار کرد. من از یکی از عراقی هایی که به نظر دلسوز می آمد و برای بچه ها آب آورده بود، پرسیدم مابقی دوستان من چه شدند؟  او با اشاره گفت با ماشین روی آنها خاک ریخته شد و همه آنها دفن شدند.

مفتاح -از وقتی که قرار شد غواص ها ی دست بسته و زنده به گور شده را بیاورند موج سواری شبکه های اجتماعی شروع شد، که عملیات لو رفته بود واشتباه فرماندهان باعث این همه تلفات شد؟ نظر شما راجع به این موضوع چیست؟

شب قبل از عملیات فرمانده گروهان کنار اروند ایستاد، با انگشت خود آن طرف را نشانه گرفت وگفت: بچه ها آن طرف آب را ببینید چقدر ساکت است و مظلوم نمایی می کنند. آن طرف قتلگاه شماست یا امشب شهید می شوید و یا فردا با بدنی مجروح اسیر می شوید. بدانید یک ساعت دیگر اینجا جهنمی برپا می شود، هیچ کس نمی تواند به داد شما برسد. هر فردی نمی خواهد در این عملیات باشد، برود توی سنگر قایم شود و صبح بگوید فرار کرده است؛ وقتی این را گفت سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفت، حس غریبی بود. فقط نسیم سرد زمستانی لابه لای نیزارها پیچید.

فرمانده ادامه داد حالا که می روید به خون شهدا تا می توانید مقاومت کنید. دستور این عملیات از بالا آمده و باید انجام شود.

این عملیات خیلی مهم بود، چند وقتی بود که می گفتند این آخرین عملیات ایران است. بچه ها می گفتند مگه میشه که آخرین عملیات باشه و ما شهید نشیم.

بچه ها می خندیدند و می گفتند که باید در این عملیات دستمزد  عملیات های گذشته را بگیریم. ما با این دید وارد عملیات شدیم.

IMG-20150704-WA0013

مفتاح- ببخشید چگونه عملیاتی که لو رفته وجز تلفات نتیجه دیگری ندارد توجیه منطقی دارد؟ 
عملیات لو رفته بود ودستور از بالا بود وما هم سرباز بودیم. باید انجام می دادیم، البته این “باید” از سر تکلیف بود.
من سه کلمه را برای شما معنا می کنم:

۱٫ عاقل، کسی است که می پرسد بعدش چی؟ باید منطقا یک چیزی دست آدم را بگیرد؛

۲٫ دیوانه، کسی است که هر کاری که دلش بخواهد انجام می دهد؛

۳٫ عاشق، یک هدف را انتخاب می کند و برای هدفش تلاش می کند.

هدف ما انجام وظیفه بود نه گرفتن نتیجه. می دانستیم داریم می رویم تودهن شیر حتی به بچه ها گفته شده بود اگر در میان آب قبل از عملیات تیر خوردید باید سکوت کنید یا به زیر آب روید تا گردان وسط آب قتل عام نشود. اتفاقا در بین راه خمپاره ای سرگردان طناب گروهان ما را پاره کرد که نقطه عطفی در عملیات ما شد ولی کوچکترین صداییی از کسی در نیامد. گاهی اوقات عمل ما آن طرف عقل است و در هیچ نگاه منطقی نمی گنجد.وقتی وارد راهی می شوی باید عاقلانه انتخاب کنی وعاشقانه ادامه بدهی.

مفتاح- گفته شد که بعضی از شهدا سالم بودند وجراحتی نداشتند تفسیرتان از این موضوع و زنده به گور شدن شهدا را بگید؟
البته نمی خواهم راجع به این قضیه حرفی بزنم ولی لباس غواصی به صورتی است که وقتی تیر و ترکش به آن اصابت می کند لباس جمع می شود به صورتی که اصلا مشخص نیست. بچه های کربلای چهار اکثرا زخمی بودند منتهی از روی لباسمشخص نبود.

در عراق از همه اسرا حتی از مجروحان هم بازجویی می کردند، گرفتن اطلاعات از اسرا مهم بود، لذا به نظر نمی رسد کسی سالم زنده به گور شده باشد. آن چه که من در آن حیاط خاکی شاهد بودم، دیدم که تعدادی مجروح را بدون گرفتن نبض برای دفن دسته جمعی بردند.

مفتاح- شاید اظهارات شما برای نشان دادن مظلومیت شهدا و غواصان مطرح باشد!
البته گفتگوی ما به دلیل بی اطلاعی از وضعیت این عزیزان در خاک عراق بوده و تمام جزئیات بر اساس شواهد موجود بیان شده است.
مظلومیت از نشان دادن واقعیت ها مشخص می شود، نه با درشت نمایی که متاسفانه در این باره غلو شده است.

درشت نمایی خیلی واقعیت ها را تحت الشعاع قرار می دهد.اگر درست می گفتیم و درشت نمایی نمی کردیم، خیلی بهتر بود. غواص ها نیاز دارند از آنها درست گفته شود نه درشت.غواص ۱۶ساله ایی که لباس غواصی می پوشد و وقتی آب نباشد لباس یخ می زند و  در سرمای استخوان سوز عراق زخمی و دست بسته اسیر می شود و وقتی بیهوش می شود زنده به گور می شود.این ها باید دقیق گفته شود. نیاز به درشت نمایی هم ندارد.

IMG-20150704-WA0008

مفتاح- گفته می شود یکی دوبار هم تیر خلاص خوردید،این قضیه را هم بازگو کنید.
از شب عملیات به این نتیجه رسیده بودم که اسم هر نفر روی هر گلوله نوشته شده است. شهید نغمه ای پشت سر من مشغول پر کردن خشاب اسلحه اش بود که ازبین پای من تیر به کمر او اصابت کرد.

وقتی تیر خوردم، زیپ لباس غواصی را باز کردم تا وضعیتم را بررسی کنم یک قرآن جیبی داشتم با عکس امام که بعد از اسارت سربازی عراقی آنرا دید و درخواست کرد به او هدیه دهم، من دادم و او برای جبران رفت تا برایم آب بیاورد.

من که بی رمق به روی بژ افتاده بودم از دور صدای شلیک توجهم را جلب کرد،دیدم یک نفر به شهدا و مجروحان تیر خلاص می زند، چشم هایم را بستم و از آفتاب زمستانی لذت بردم که حضور چکمه های دشمن را در کنار صورتم احساس کردم. آرام چشم هایم را باز کردم و سرباز عراقی را بالای سرم دیدم نوک قناصه تازه شلیک کرده خود را به طرف پیشانی من نشانه رفت، چشمهایم را بستم و آیه انا لله … را زمزمه کردم اما او ماشه سلاح خودرا چکاند پس از مدتی انتظار چشمهایم را باز کردم و متوجه شدم که گلوله سلاح او تمام شده و او مشغول تعویض خشاب اسلحه اش بود. در این حین سرباز قبلی سر رسید و با دیدن صحنه فریاد کشید که نزن  هذا مسلم هذا شیعه و افسر عراقی منصرف شد و رفت.

مفتاح – کمی هم از دوران اسارت بگوید،ماجرای بعد از آن حیاط خاکی که چه اتفاقی افتاد؟
بعد از سه روز ما را سوار اتوبوس کردند و به بیمارستان بردند و پس از هفت روز به غرفه های اردوگاه الرشید انتقال دادند آنجا سلول هایی بود دو متر در سه متر که کف آن با یک پتوی کهنه فرش شده بود در آنجا مجروحین را بدون هیچ امکانات بهداشتی نگهداری کردند.
به طوری که پانسمان ها را هر ۲۰ روز یکبار عوض می کردند زمان هواخوری ما نیز با تعویض پانسمات ها همزمان بود. برخی زخم ها کرم افتاده بود و بچه ها کرم ها را روی زخم ها می گذاشتند و می گفتند روزی اینها هم از همین چرک زخم هاست.

بیمارستان هم که می بردند بدون بیهوشی وبی حسی پای بچه ها را سوراخ می کردند،پای من را هم سوراخ کردند تا با آویزان کردن سنگ از کوتاه شدن آن جلوگیری کنند ولی این اتفاق نیفتاد و پای مجروحین عموما بیش از پنج سانت کوتاه می شد.

بعضی از بچه ها از تشنگی شهید شدند. می گفتند این ها پاسدارند ونباید به آنها آب داد. بچه های قطع نخاعی را هم آوردند توی حیاط و با آب فشار قوی به بدن عریان آنها می گرفتند. در سرما می لرزیدند وتمام قطع نخاعی ها آنجا شهید شدند.

هر بیست روز ما را برای هوا خوری می بردند. یک روز تصمیم گرفتم به داخل سلول نروم. وقتی گفتند چرا؟ گفتم باید مسئولتان بیاید. وقتی آمد گفت چرا داخل نمی روی؟ گفتم شما دارید سر ما رو با پنبه می برید. همین جا تیر خلاص بزنید و راحتمان کنید.

فرمانده شان آمد. باز حرفم را تکرار کردم. آن هم اسلحه اش که البته خشاب نداشت رو سمت من گرفت وشلیک کرد. اما من پا نشدم و گفتم که باید ما را ببرید بیمارستان و او به شرفش قسم خورد ما را به بیمارستان می برد و چند روز بعد بردند. اوضاع بسیار سخت بود. هر روز کتک خوردن و سیلی خوردن، گاهی آنقدر سیلی می خوردیم که صورتمان به شدت ورم می کرد و دوستان مان هم ما را نمی شناختند.

IMG-20150704-WA0021

مفتاح- موقع برگشت غواصان به میهن چه احساسی داشتید؟
برگشت آنها حکمتی دارد. حال قشنگی بود. اولش سعی می کردم نبینم حال عجیبی داشتم. حس می کردم آن بچه هایی هستند که توی حیاط بودند، شل می شدند ومی افتادند روی زمین و عراقی ها آنها را با خودشان می بردند وامروز دارند بر می گردند.هیچ وقت حاضر نشدم مصاحبه کنم، اما امروز دیدم باید صحبت کنم. شهید شدن غواص ها در آن حیاط و نوع شهید شدن این بچه ها، مصداق زنده به گور شدن است. و شاید برای گفتن این ماجرا زنده مانده ام.

نظرات  (۴)

درست است، ما هم در آن حیاط بودیم ولی من سالمتر بودم و فقط صورتم زخمی بود، من اولین شب بازجویی شدم و آخرای همان شب با کامیون به یک پادگان منتقل شدیم، حدود 230 نفر وضعیت مشابه من رو داشتند.
چه روز و شبی بود
سلام
درودبه شرفت اقای صادق زاده مثل همیشه صادق و با متانت سخن گفتی.
درود به شهدای دفاع مقدس بخصوص کربلای 4

۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۱۳ مهدی نیک بخت
با سلام خدمت شما دوست عزیز
وب بسیار جالبی داری!!!
برای تبادل لینک می توانید با ما همکاری کنید
اعلام امادگی در نظرات
بازدید وب خود را افزایش دهید
ما آماده ایم به محض اطلاع لینک می شوید
ما را با نام
گردوی بوانات و سلامتی
لینک فرمایید

***در ضمن این پیام یک تبلیغ نیست***
افتخار ما همکاری با شماست
gerdo-bavanat.blog.ir
تشکر فراوان
۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۰۸ سحر غلامی
سلام
مطلبتون عالی بود
موفق باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">