کد اخبار

بمناسبت سالروز پرواز خونین آن کبوتر شجاع :: وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

در باره خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

در باره خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس

وبلاگ رسمی آزادگان یازده تکریت

اردوگاه اسیران تکریت 11 در 15 کلیومتری شهر تکریت،در استان صلاح الدین عراق محل تولد صدام واقع شده بود که شامل سه قسمت بود،قسمت اصلی حدود 1200 تا 1400 اسیر ایرانی را شامل میشد و ملحق یک که حذدود 600 نفر و ملحق 2 که نامشخص است .اسرای تکریت 11 در کربلای 4و 5 و عملیات های بعدی اسیر شده بودند و حدود 4 سال و حداقل دوسال اسارت داشتند،تکریت 11یکی از فعالترین اردوگاههای اسرای ایرانی بود که در [خرین روز اسارتشان نماز جماعت 1000 نفره خواندند.

ابزار نظر سنجی

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۳ آذر ۹۷، ۱۲:۴۱ - خرید آنلاین دستبند دخترانه
    عالیه
  • ۳۰ آبان ۹۷، ۱۵:۵۳ - سیر خشک
    eyval

بمناسبت سالروز پرواز خونین آن کبوتر شجاع

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۷ ب.ظ
و یکبار دیگر وقتی که پس از شش ماه اسارت زیر شکنجه بعثی‌ها به شهادت رسید، عکس جسدش را فرستادند و تازه آن وقت بود که خانواده یقین کردند بی‌پدر شده‌اند. خلاصه ماجرای اکبر‌آقا، داستان مردانی است که خود را به دل طوفان حوادث سپردند تا کشور و مردمان سرزمینشان از گزند جنگ و متجاوزان در امان بمانند. امثال او ایستاد تا ما اکنون به راحتی بنشینیم و شنوای داستان زندگی مردان واقعی باشیم. متن زیر حاصل گفت و گوی ما با فاطمه اکبری همسر و محمد سلطانی همرزم شهید اکبر قاسمی است که ۱۲ تیرماه ۱۳۶۶ زیر شکنجه بعثی‌ها به شهادت رسید.

 

همسر شهید

خانم اکبری چطور با همسرتان آشنا شدید و به عنوان یک همسر، ایشان را چطور آدمی دیدید؟

ما پسر عمو، دختر عمو بودیم. البته پدر من نام فامیلمان را عوض کرده بود و اینطور است که اسم فامیلمان فرق می‌کند. بنابراین از سر خویشاوندی شناخت کافی از هم داشتیم. بعد از ازدواج، اکبر را همان طوری دیدم که تعریفش را شنیده بودم؛ جوانی متدین و زحمتکش که برای به کرسی نشاندن حرف حق هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. ما اهل ورکان همدان بودیم. اما ایشان تا مقطع دبیرستان تحصیلاتش را در تهران گذرانده بود و همان جا کار می‌کرد. یکبار کم مانده بود زیر آوار چاهی که می‌کندند دفن شود، اما قسمتش ماندن و شهادت بود. به هرحال زندگی در تهران باعث شده بود تا همسرم از مسائل سیاسی بیشتر از ما با خبر باشد و با روحیه حق‌طلبی که داشت وارد مبارزات انقلابی شد. آن زمان ما در ورکان همدان زندگی می‌کردیم، همسرم هم بعد از تحصیل در مقطع اول دبیرستان به همدان برگشت و زندگی‌مان را در آنجا آغاز کردیم.

 

چطور شد که به جبهه رفت، آن زمان صاحب فرزند هم شده بودید؟

بله، اکبر آقا متولد ۱۳۳۲ بود و زمانی که جنگ شروع شد ۲۷ سالش بود. آن زمان او در برابر رزمندگان نوجوانی که به جبهه می‌رفتند، مردی جا افتاده به نظر می‌رسید. وقتی که همسرم به جبهه می‌رفت ما چهار دختر و یک پسر داشتیم. اما او دلش راضی نمی‌شد که جوان‌های مردم به جبهه بروند و او فقط به زن و بچه‌هایش برسد. اکبر آقا شغل خیاطی داشت و زندگی ما را هم از همین شغل تأمین می‌کرد. وقتی که می‌خواست به جبهه برود، به او می‌گفتیم با زن و پنج فرزند کسی از تو توقع ندارد به جبهه بروی. خدمتش را هم را که قبلاً انجام داده بود. اما قبول نمی‌کرد و تصمیمش را برای اعزام گرفته بود، من خیلی برای نرفتنش اصرار نمی‌کردم. چون او را شناخته بودم و می‌دانستم که برای انقلاب و کشور هرکاری از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد. نهایتاً اکبر‌آقا در مقابل حرف‌های دیگران که می‌خواستند منصرفش کنند، گفت: «‌زن و فرزندانم را به خدا می‌سپارم. او بزرگ‌ترین حافظان است.»

 

اگر بخواهید پررنگ‌ترین ویژگی شهید را نام ببرید، کدام خصلت است؟

شجاعت و ایستادن بر سر حرف حق. ایشان سر نترسی داشت و عاقبت همین شجاعت باعث مقاومتش مقابل بعثی‌ها شد و او را در اسارت با شکنجه به شهادت رساندند. خیلی از دوستان و آشنایانمان هم می‌دانستند که همسرم بر سر اعتقادات و ارزش‌های انقلاب و کشور اسلامی‌مان کوتاه نمی‌آید و با او بر سر این مسائل بحث نمی‌کردند. شهید تنها دم از اعتقادات نمی‌زد و برای حفظ آنها عملاً راهی جبهه شد و به شهادت رسید.

 

ماجرای شهادت ایشان حکایت عجیبی دارد، گویا شهید ابتدا مفقود می‌شود و شما احتمال شهادتش را می‌دادید، اما بعد از چند ماه در اسارت به شهادت می‌رسد. بله، وقتی که ایشان برای شرکت در عملیات کربلای۴ بار دیگر راهی جبهه‌ها شده بود، به اتفاق همرزمانش وارد اروند رود می‌شوند و به سمت ساحل دشمن می‌روند، از همان لحظه حرکت دیگر خبری از آنها نمی‌شود و تا چند ماه بعد نیز همین طور کسی از سرنوشتشان خبری نداشت. بنابراین ما به تصور اینکه شهید شده است، برایش مراسم گرفتیم. البته همچنان کورسوی امیدی بود که زنده باشد. اما چون اسمش در میان اسرا هم نبود، فکر می‌کردیم شهید شده است. همین طور گذشت تا اینکه یک روز به ما خبر دادند عکسی از شهید رسیده است. تعجب کردیم و جویا که شدیم، فهمیدیم در تمام مدتی که فکر می‌کردیم اکبر آقا شهید شده، ایشان اسیر دست دشمن بوده و به خاطر مقاومتی که کرده است، او را زیر شکنجه به شهادت رسانده‌اند. عکس ایشان از سوی عراق و توسط صلیب سرخ فرستاده شده بود. این تصویر نیز نشان می‌داد که او تا مدت‌ها پس از شهادت زنده بوده است. البته دشمن عنوان کرده بود که اکبرآقا خودکشی کرده است، اما شواهد نشان می‌داد که او را شهید کرده‌اند و بعد از چند سال‌ که همرزمانش آزاد شدند و به وطن برگشتند، گفتند که چطور بعثی‌ها، همسرم را زیر شکنجه شهید کرده بودند. پیکر اکبر‌آقا سال ۸۱ به وطن برگشت.

 

ایثار و رشادت شهید اکبر قاسمی یک طرف قضیه است و ایستادگی شما به عنوان همسر شهید با چند فرزند کوچک طرف دیگر، سال‌های اول بعد از شهادت ایشان برای ‌شما چگونه گذشت؟

من پنج فرزند کوچک داشتم. دختر کوچکم زهرا یک و نیم ساله بود که پدرش به شهادت رسید. او خیلی بی‌قراری می‌کرد و مرتب بهانه می‌گرفت. اوایل شهادت اکبرآقا، همچنان در همدان زندگی می‌کردیم. یک شب زهرا از من پول خواست که نداشتم به او بدهم و خجالت می‌کشیدم که خانواده همسرم متوجه بشوند. همان شب خواب اکبر آقا را دیدم که یک چک به من داد و گفت نگران پول نباش. روزهای واقعاً سختی بود. دختر بزرگم ساره ۱۴ سال داشت و همه چیز را به خوبی درک می‌کرد. او از نبود پدر بیشتر از سایر فرزندانم که کوچک‌تر بودند رنج می‌کشید. دو دختر دیگرم ریحانه و مریم و تنها پسرمان مصطفی که کوچک‌تر بودند کمتر دوری پدر را درک می‌کردند. به هرحال این راهی بود که انتخاب کرده بودیم و امثال اکبرها با جانشان برای انقلاب خدمت کردند و ما هم به عنوان همسران شهدا باید صبر می‌کردیم.

 

همرزم شهید

برای اطلاع از دوران اسارت و نحوه شهادت اکبر قاسمی به سراغ همرزمش محمد سلطانی رفتیم که همراه این شهید به اسارت درآمد و تا آخرین لحظه حیات نیز در کنارش بود.

 

آقای سلطانی! آشنایی شما با شهید قاسمی از کجا رقم خورد؟

از اول تابستان ۶۵ یکسری آموزش‌های آبی، خاکی به نیروها می‌دادند که قرار بود مقدمات عملیات کربلای۴ باشد. در همانجا با شهید قاسمی آشنا شدم و چون هر‌دوی ما در واحد مخابرات یکی از گردان‌های لشکر ۳۲ انصارالحسین همدان بودیم دوستی‌مان عمیق‌تر هم شد. وقتی وارد کربلای۴ شدیم، شب عملیات با هم سوار یک قایق شدیم و متعاقبش اتفاقات عجیبی برایمان رقم خورد. دوستی ما درست یک سال طول کشید و تابستان ۶۶ ایشان به شهادت رسید.

 

از شب عملیات بگویید. کربلای۴ پس از سال‌ها همچنان برای خیلی‌ها ناشناخته ‌است، عملیاتی که در آن شهدای بسیاری تقدیم شد.

 

آن شب قرار بود ما از پشت خرمشهر به کارون برویم و از آنجا وارد اروند بشویم. زمان حرکت هم ۲۲ و ۳۰ دقیقه سوم دی ماه تعیین شده بود. غواص‌ها زودتر از ما رفته بودند و قرار بود با ارتباط بی‌سیمی آنها، ما هم وارد عمل شویم. اما وضعیت جوی طوری بود که ارتباط برقرار نشد. بنابراین ما با یک ساعت تأخیر به آب زدیم و جزر و مد آب باعث شد که نتوانیم دقیقاً در مسیر تعیین شده حرکت کنیم. ۱۷ قایق بودیم که وقتی به اروند رسیدیم، متوجه شدیم دشمن از انجام عملیات ما مطلع بوده است. بعثی‌ها برای زدن ما حتی دولول‌های ضدهوایی را به شکل افقی درآورده بود و متر به متر رودخانه را سوراخ سوراخ می‌کرد! طوری که از ۱۷ قایق، ۱۶ فروند غرق شدند و قایق ما هم مورد اصابت قرار گرفت، اما چون شهید حاج ستار ابراهیمی فرمانده گردان در قایق ما بود، با تجربه و درایت ایشان توانستیم خودمان را به ساحل برسانیم. ساعت حول و حوش یک بامداد بود. در آنجا برخی از نیروهای لشکر المهدی شیراز و ۲۵ کربلا هم خودشان را به ساحل رسانده بودند. تا صبح با دشمن درگیر بودیم. اما چون عقبه ما بسته شده بود و نیروی کمکی نمی‌رسید، ۱۱ صبح دیگر نه رمقی برای مقاومت مانده بود و نه مهماتی، به ناچار به اسارت درآمدیم.

 

شهید قاسمی همچنان همراهتان بود؟ از شما کسی برنگشت که خبر اسارتتان را بدهد؟

همه بچه‌های ما یا شهید شده بودند یا مجروح، تنها حاج ستار و یک نفر دیگر از نیروها توانسته بودند خودشان را به کشتی به گل نشسته‌ای برسانند و با خوابیدن شدت آتش دشمن، خود را به اروند بیندازند و برگردند. اما آنها هم از سرنوشت ما مطلع نبودند که خبر زنده بودنمان را بدهند. حدود ۱۰ نفری بودیم که اسیر شدیم. شهید قاسمی هم کنارم بود. دو ترکش خورده بود و خود من هم از ناحیه مچ دست و مچ پا مجروح شده بودم. بعد از اسارت ما را به سمت بصره بردند. حین راه کنار یک دیوار به صفمان کردند و می‌خواستند اعداممان کنند. در این لحظه بود که شهید قاسمی فریاد زد: ‌«مرگ بر صدام، ضد‌اسلام‌» او چند بار تکرار کرد و نفهمیدم عراقی‌‌ها متوجه حرفش شدند یا نه. به او گفتم آقای قاسمی الان وقت این شعار نیست. اما ایشان گفت اینها که می‌خواهند ما را بکشند پس حداقل بگذار حرف دلمان را بزنیم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که یک سرباز جیش‌الشعبی (نیروهای داوطلب عراقی) مانع کار بعثی‌ها شد و گفت کشتن اسیر حرام است. آنها هم منصرف شدند و به این ترتیب زنده ماندیم.

 

عراقی‌ها به خاطر ناسزایی که شهید قاسمی به صدام گفته بود، او را آزار ندادند؟

به این خاطر نه، شاید متوجه حرفش نشده بودند. ولی چون ایشان سن و سال بیشتری نسبت به ما داشت و حدوداً ۳۳ سالش بود، شک کرده بودند که نکند مسئولیتی دارد و جزو فرماندهان است. با همین تصور وقتی که ما را به مقر سپاه سوم عراق در بصره منتقل کردند، عراقی‌ها شهید قاسمی را با خود بردند و حسابی از او بازجویی کردند و کتکش زدند. وقتی آمد پرسیدیم از شما چه می‌خواستند؟ گفت از من می‌پرسند فرمانده هستم یا نه. آنجا از همه ما بازجویی می‌کردند و خصوصاً آنها را که ریش داشتند به تصور اینکه سپاهی، طلبه یا فرمانده هستند بیشتر آزار می‌دادند. ۱۲ روز در بصره بودیم و دشمن ما را خوراک تبلیغاتی‌اش کرده بود. مرتب از ما فیلمبرداری می‌کردند و مقابل دوربین به ما آب می‌دادند، اما وقتی دوربین به کناری می‌رفت، نمی‌گذاشتند آب از گلوی‌مان پایین برود. بعد از بصره ما را به استخبارات بغداد منتقل کردند. سه روز هم آنجا بودیم و سپس به زندان الرشید بغداد منتقل شدیم. ۵۰ روز در الرشید مورد شدیدترین بازجویی‌ها قرار گرفتیم. آن هم به زبان‌های مختلف! بالاخره در پنجم اسفندماه ۶۵ ما را به اردوگاه تازه تأسیس تکریک۱۱ انتقال دادند که اولین اردوگاه مفقودین هم بود.

 

پس علت اینکه خانواده شهید قاسمی تصور کرده بودند ایشان شهید شده است، انتقال شما به اردوگاه مفقودین بود؟

بله، عراقی‌ها لیست اسرای این اردوگاه را تا زمان مبادله اسرا مخفی نگه داشته بودند. ما حدود پنج سال ( چهار سال و چند ماه) مفقود بودیم. خیلی از بچه‌های این اردوگاه من جمله خود من یک سنگ قبر داریم که وقتی به ایران برگشتیم به زیارت مزار خودمان رفتیم، چراکه خانواده‌های ما فکر می‌کردند به شهادت رسیدیم. بنده خدا شهید قاسمی هم‌چنین وضعیتی داشت که خانواده‌اش تصور کرده بودند شهید شده است. برایش مراسم گرفته بودند در حالی که او همچنان زنده بود و در اردوگاه تکریک کنار ما حضور داشت. منافقین تشکیل چنین اردوگاه‌هایی را به بعثی‌ها پیشنهاد داده بودند تا خانواده‌های ایرانی تحت فشار قرار بگیرند.

 

وضعیت این اردوگاه‌ها چطور بود؟

در اردوگاه وضعیت خفگان امنیتی برقرار بود. مکالمه بین بیش از دو نفر ممنوع بود. از نظر امکانات نیز صفر. شکنجه‌ها و تنبیه‌ها به حد اعلی بود. خیلی از بچه‌ها تا پنج، شش ماه دمپایی نداشتند و پا برهنه تردد می‌کردند. یک دست لباس بیشتر به ما نداده بودند که اگر آن را می‌شستیم، مجبور بودیم تا خشک شدنش، در سرما و گرما بدون لباس باشیم. خیلی از بچه‌ها در این اردوگاه‌ها ( اردوگاه‌های مفقودین ۱۱ تا ۱۹ تکریت) به شهادت رسیدند. البته بعدها دشمن برای اینکه صلیب سرخ شک نکند، تنها لیست اسرای دو اردوگاه کوچک از این تعداد را اعلام کرده بودند. به نظرم اردوگاه ۱۸ بود و ۱۲ یا ۱۳، الباقی جزو آمار زنده‌ها به شمار نمی‌رفتیم.

 

برخورد شهید قاسمی با چنین وضعیتی چگونه بود؟

ایشان به نوعی پدر معنوی بچه‌ها به شمار می‌رفت. چون سن و سال بیشتری نسبت به بقیه ما داشت، پدرانه با باقی اسرا رفتار می‌کرد و بچه‌ها هم شیفته اخلاقش بودند. جوان‌ترها به ایشان «‌حاجی روحیه‌» می‌گفتند. چراکه سعی می‌کرد همواره روحیه خودش را حفظ کند و به اسرای کم‌سن و سال‌تر هم روحیه بدهد. خدا رحمتش کند که وجودش برای ما منشأ خیر بود. ایشان حالات معنوی خاصی هم داشت. حتی یک هفته قبل از شهادت به من می‌گفت که شهید می‌شوم. گفتم چرا این حرف را می‌زنی، این قدر ما را زده‌اند اتفاقی نیفتاده است. اما او باز حرفش را تکرار کرد و گفت وقتی که شهید شدم به خانواده‌ام بگو اکبر با افتخار شهید شد.

 

شهادت ایشان چطور رقم خورد؟ گویا شما تا لحظات آخر در کنار شهید بودید.

شش ماه از اسارت‌مان می‌گذشت و بعثی‌ها به شیوه‌های واقعاً وحشیانه‌ای ما را شکنجه و آزار می‌دادند. ۱۲ تیرماه ۱۳۶۶ بود. آن روز هشت صبح عراقی‌ها به آسایشگاه ما آمدند و شهید قاسمی را با خود بردند. او را روی پایش بردند و ما منتظر بازگشتش بودیم. اما هرچه گذشت خبری نشد. تا ساعت ۱۲ که در را باز کردند و گفتند: «‌چهار نفر با یک پتو‌» یعنی طرف را آن قدر زده‌ایم که باید او را با برانکارد جابه‌جا کنید. بچه‌ها رفتند و اکبر قاسمی را آوردند. طوری او را کتک زده بودند که دست و پا و صورتش کاملاً کبود و متورم شده بود. پایش را با یک شاخه درخت که هنوز شاخ و برگش روی آن بود، آتل‌بندی کرده بودند. استخوان پایش را طوری شکسته بودند که اگر این شاخه و طناب پیچیده دور آن را باز می‌کردی، آویزان می‌شد. یک نگهبان از پنجره داخل را نگاه می‌کرد تا کسی از ما پیشش نرویم. اما من و دو، سه نفر از بچه‌ها پیه همه چیز را به تن‌مان مالیدیم و بالای سر اکبر رفتیم. نفسش به شماره افتاده بود. (با گریه ادامه می‌دهد) ضربان قلبش به شدت تند می‌زد و هرچه داد می‌زدیم دکتر بیاورید عراقی‌ها گوش‌شان بدهکار نبود. عاقبت نفس اکبر قطع شد. سعی کردیم احیایش کنیم که شد. بار دیگر نفسش قطع شد. دوباره احیا کردیم و بار سوم کار به تنفس مصنوعی کشید اما دیگر کار از کار گذشت و او به شهادت رسید.(وبلاگ : علی اکبر قاسمی طبق گواهی شاهدان زنده ماجرا ، با دو دست، درب آسایشگاه را گرفت و فریاد زد الله اکبر و چند بار این شعار را با صدای بلند فریاد کرد و عراقی های این جریان را دیدند و او را به شکنجه ها بردند و بشهادت رساندند.)

 

عکس‌العمل دشمن نسبت به شهادت ایشان چه بود؟

آن روز آنها ما را داخل آسایشگاه کردند تا شورشی صورت نگیرد. بعد از شهادتش چند تا از بچه‌های اصفهان داوطلبانه جسم او را داخل پتویی گذاشتند تا برای دفن به بیرون اردوگاه ببرند. این بچه‌ها بعدها تعریف کردند که پیکر شهید را تا نقطه‌ای حمل کرده و بعد عراقی‌ها مانع از ادامه کارشان شده بودند. از قرار خود عراقی‌ها جسم ایشان را دفن کرده بودند که سال‌ها پس از اتمام جنگ باقی مانده پیکرش را به وطن عودت دادند. قبل از دفن شهید نیز عکسش را به ایران فرستاده بودند با این ادعا که خودکشی کرده است. در حالی که همه ما شاهد بودیم چطور ایشان را شکنجه دادند و بچه‌های آشپزخانه هم عیناً دیده بودند که چطور بعثی‌ها اکبر را با لوله‌های آب به شدت کتک زده و چند ساعت تمام او را شکنجه داده بودند.

 

تعریف شما از شهید اکبر قاسمی چیست؟

رزمنده مقاوم و ولایتمداری که با وجود پنج فرزند به جبهه‌ها آمد و اینگونه ولایتمداری‌اش را به اثبات رساند. انسان معتقد و شجاعی که هیچ وقت مقابل دشمن سر تسلیم فرود نیاورد. چه شب‌ها شاهد بودیم او به خاطر اینکه نماز شب ممنوع بود، به حالت خوابیده پارچه‌ای روی صورت می‌انداخت و نماز شب می‌خواند. شهید اکبر قاسمی مردانه زیست و مردانه به شهادت رسید.

 

انتهای خبر/ج

منبع:سایت سجاد

نظرات  (۲)

سلام
خدا رحمتش کنه
خداوند صبر وموفقیت روز افزون به خانواده محترمشان عطا فرماید
ما را به اون روز حزن انگیز بردید خدا لعنت کنه بعثیون و حامیانشون را. آمین
پاسخ:
سلام جناب روشن نیا تندرست باشید.
۱۵ تیر ۹۴ ، ۰۱:۲۷ خاطرات اسارت
روحش شاد.حاجی اقا تبریک جهت وبلاگ جدیدتتون.

شب قدر است و قدر ان بدانیم.التماس دعا دوستان ازاده
پاسخ:
روحش شاد و سلام و درود بر شما محمد آقا سلیمان زاده که همیشه لطف داشتی و محبتت را دریغ نکردی خوشحالم که هستید انشالله در این شب قدر سلامتی و عاقبت بخیری دعای مستجاب من برای شما و خانواده محترمتان باشد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">